مرتضى مطهرى

154

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

ما وحّد الحقّ و لا كلمته * الّا بما الوحدة دارت معه مقصود اين است كه مسائل توحيد ، چه توحيد ذات و چه توحيد كلمات ( كه منظور همان توحيد فعل است ) ، همهء آنها جز با اصالت وجود حل نمىشود . توحيد ذات و توحيد افعال تحقق نمىپذيرد مگر به آن چيزى كه وحدت دائر مدار اوست كه مقصود « وجود » است . حاجى توحيد صفات را ديگر در شعر نگنجانده است و در شرح آورده است . تا اينجا بحث اصالت وجود به پايان رسيد . بحث اشتراك معنوى وجود و زيادت وجود بر ماهيت را هم قبلا خوانده‌ايم ، پس بحث آيندهء ما دربارهء اين مسأله خواهد بود كه « الحقّ انّيّته صرفة » « 1 » .

--> ( 1 ) . - مسأله‌اى كه براى من مطرح است اين است كه اهميت بحث اصالت وجود و اعتباريت ماهيت واقعا تا چه اندازه است ؟ يعنى طرح مسأله كه مىشود به نظر مىرسد كه مطلب بديهى است براى اينكه اصالت را كه تعريف مىكنند مىگويند يكى از معانى اصالت اين است كه خارجيت داشته باشد ، تحقق داشته باشد ؛ آن وقت بعدا وجود را هم به همين معنا مىگيرند . از آن طرف اعتباريت را به معناى ذهنى بودن مىگيريم و بعد در آخر نتيجه مىگيريم كه اصلا ماهيت يعنى صورت ذهنى عالم خارج . آن وقت اين سؤال پيش مىآيد كه آيا اصالت يكى از همان صفات وجود نيست ، يعنى ايندو بيان يك مطلب نيست ؟ و آيا اعتباريت لازمهء ماهيت نيست ؟ وقتى كه ماهيت امر ذهنى باشد چه لزومى دارد كه ثابت شود اعتبارى است ؟ اصلا اعتباريت جزو خود ماهيت است . به عبارت ديگر از اول كه اين بحث را آغاز مىكنند وجود و ماهيت را چه جور طرح مىكنند كه آن وقت مشكل پيدا مىشود كه آيا اعتبارى است يا اصيل ؟ چرا از اول نمىآيند ماهيت را تعريف كنند ، وجود را هم تعريف كنند - با اينكه مىدانم وجود قابل تعريف نيست - و مشخصات آنها را ذكر كنند تا بعد مسأله به راحتى حل شود ؟ يعنى اين نتيجه‌اى كه در پايان بحث به آن مىرسند كه ماهيت آن نقشى است كه از وجود خارجى در ذهن باقى مىماند ، از اول بگويند منظور از ماهيت اين است ، بعد اعتبارى بودنش هم مشخص است ؛ ديگر لازم نيست ثابت كنند ماهيت غير اصيل است . استاد : نه ، اين كه نمىشود آن چيزى را كه بعدا ثابت مىشود از اول جزء تعريف قرار دهيم . اينكه مىگوييم ماهيت آن نقشى است كه از واقعيت عينى در ذهن نقش مىبندد و آنچه كه منشأ اثر و مناط خارجيت است و ملأ خارجى را تشكيل مىدهد حقيقتى است كه خود آن حقيقت قابل اينكه به ذهن بيايد نيست و فقط تصويرى از او به نام ماهيت در ذهن ما مىآيد ، اين مطلبى است كه بعدا ثابت مىشود ، و الّا نظريهء ديگر غير از اين است ؛ نظريهء ديگر اين است كه آن چيزى كه الآن در ذهن ما آمده است عين همان است كه خارج را پر كرده است . اصلا هستى و وجود يك مفهوم انتزاعى است كه از ماهيات انتزاع مىشود . آن چيزى كه خارج را پر كرده و منشأ آثار است عين همان چيزى است كه الآن در ذهن شما آمده است ؛ يعنى اين چيزى كه در ذهن شما آمده موطنى دارد در ذهن شما و يك موطن ديگر دارد كه نفس خارج است كه او قطع نظر از ذهن شما در